پرواز تا بینهایت

پرواز تا بینهایت
نویسندگان

۷ مطلب توسط «محمد ..» ثبت شده است

یادمه بچه بودم فکر میکردم یه شمشیر 

همیشه همرامه که باید باهاش از خودم

محافظت کنم با این شمشیر  تخیلی

ولی فکر نمیکردم که این شمشیر نگاهم باشه

که اگه از اون به خوبی محافظت نکنم و به حرام 

آلودش کنم با لبه های تیزش گردن خودمو بزنه و به

جهنم بفرستتم ولی ای کاش به جای ترس از جهنم 

از خدا میترسیدیم و برای رضاش کار انجام میدادیم


  • محمد ..

‍ ⭕️از خیابان شهدا؛

آرام آرام در حال گذر بودم!


🔆اولین کوچه به نام شهید همت؛

محمد ابراهیم با صدایی آرام و لحنی دلنشین...

نامم را صدا زد!

گفت: توصیه ام #اخلاص بود!

چه کردی...

جوابی نداشتم؛سر به زیر انداخته و گذشتم...


🔸دومین کوچه شهید عبدالحسین برونسی؛

پرچم سبز یا زهرا سلام الله علیها بر سر این کوچه حال و هوای عجیبی رقم زده بود!

انگار #مادر همین جا بود...

عبدالحسین آمد!

صدایم زد!

گفت: سفارشم توسل بود به حضرت زهرا و رعایت #حدود خدا...

چه کردی؟

جوابی نداشتم و از #شرم از کوچه گذشتم...


💭به سومین کوچه رسیدم!

شهید محمد حسین علم الهدی...

به صدایی ملایم،اما محکم مرا خواند!

گفت: #قرآن و #نهج_البلاغه در کجای زندگی ات قرار دارد؟!؟

چیزی نتوانستم جواب دهم!

با چشمانی که گوشه اش نمناک شد!

سر به گریبان؛ گذشتم...


♦️به چهارمین کوچه!

شهید عبدالحمید دیالمه...

آقا وحید بر خلاف ظاهر جدی اش در تصاویر و عکس ها!

بسیار مهربان و آرام دستم را گرفت؛

گفت: چقدر برای روشن کردن مردم!

#مطالعه کردی؟!

برای #بصیرت خودت چه کردی!؟

برای دفاع از #ولایت!!؟

همچنان که دستانم در دستان شهید بود!

از او جدا شدم و حرفی برای گفتن نداشتم...


🔹به پنجمین کوچه و شهید مصطفی چمران...

صدای نجوا و #مناجات شهید می آمد!

صدای #اشک و ناله در درگاه پروردگار...

حضورم را متوجه اش نکردم!

#شرمنده شدم،از رابطه ام با پروردگار...

از حال معنوی ام...

گذشتم...


📌ششمین کوچه و شهید عباس بابایی...

هیبت خاصی داشت...

مشغول تدریس بود!

مبارزه با #هوای_نفس،نگهبانی #دل...

کم آوردم...

گذشتم...


🦋هفتمین کوچه انگار #کانال بود!

بله؛

شهید ابراهیم هادی...

انگار مرکز کنترل دل ها بود!!

هم مدارس!

هم دانشگاه!

هم فضای مجازی!

مراقب دل های دختران و پسرانی بود که در #دنیا خطر لغزش و #غفلت تهدیدشان میکرد!

#ایثارش را دیدم...

از کم کاری ام شرمنده شدم و گذشتم...


🌱هشتمین کوچه؛

رسیدم به شهید محمودوند...

انگار #شهید پازوکی هم کنارش بود!

پرونده های دوست داران شهدا را #تفحص میکردند!

آنها که اهل #عمل به وصیت شهدا بودند...

شهید محمودوند پرونده شان را به شهید پازوکی می سپرد!

برای ارسال نزد #ارباب...


🍂پرونده های باقیمانده روی زمین!

دیدم #شهدای_گمنام وساطت میکردند،برایشان...


🥀اسم من هم بود!

وساطت فایده نداشت...

از #حرف تا #عمل!

فاصله زیاد بود...


دیگر پاهایم رمق نداشت!

افتادم...

خودم دیدم که با #حالم چه کردم!

تمام شد...

#تمام


💢از کوچه پس کوچه های دنیا!

بی شهدا،نمی توان گذشت...🚫

  • محمد ..

#ولایت_فقیه


❄هر کس به ولایت فقیه پایبند باشد بقیه امور او ـ اگر انجام شود ـ به نحو احسن قبول می‌شود، وگرنه عبادات دیگر بدون پایبندی به اصل ولایت فقیت مانند نماز بی‌وضوست.


🌱شهید سیدمحمود موسوی

📚منبع: سایت نوید شاهد

------------------------------------------------------

منبع ما:کانال نوجوان انقلابی سروش

@parvaz120000

  • محمد ..

🌷آیت الله حق شناس:


🍃غرور، گول زنک است، همین پستانکی است که در دهان بچه ی شیرخواره می گذارند و او مدام می مکد و شاید تصور میکند که مبالغی شیر خورده و حال اینکه هیچ نخورده است. 

یا مثل همان سراب است، سراب در بیابان از دور آب به نظر می آید و شخص تشنه مدتی راهپیمایی می کند بلکه به آن برسد، بالاخره وقتی می رسد می فهمد که در اثر انعکاسات نور بوده، آب نبوده و در واقع هیچ نیست؛ سراب است.


📚(کتاب مواعظ آیت الله حق شناس ج اول ص ۲۴۲)


@parvaz120000

  • محمد ..




 ببینیم که وقتی به نماز می‌ایستیم تا چه اندازه از خود هجرت می‌کنیم و به سوی خدا پرواز می‌نمائیم. این هجرت از خود و پرواز و طیران به سوی او، انعکاس ایمان و غور و تحقیق و بررسی فکری و قلبی ما درباره خداست. به عبارتی باورمان نسبت به سیطره خداوند باری تعالی نسبت به خود ماست.
شهید علی عناصریان

 کردستان را از سقز شروع کرد با بیست سال سن محاسنش را اگر می خواستی ببینی باید دقیق میشدی توی صورتش . از همان روز اول آرام و قرار نداشت . می گفت امان ضد انقلاب رو باید برید.
ضد انقلاب برای سر بعضی پاسدار ها هزار تومان جایزه می گذاشت خیلی که ارزش طرف شان می رفت بالا سرش را سه هزار تومان هم می خریدند.
محمود که امد به یکی دو هفته نکشید رفت توی لیست سه هزار تومنی ها . اعلامیه اش را خودش آورد برامان . می خواند و می خندید .
دو سه هفته بعد پام گلوله خورد . می خواستند بفرستندم مشهد . محمود امد دیدنم. وقت خدا حافظی . با خنده گفت راستی خبر جدید رو شنیدی؟
گفتم چی؟
گفت :قیمت سرم زیاد شده.
گفتم :چقدر؟
گفت: بیست هزار تومن.
چند ماه بعد بوکان که ازاد شد . آن قیمت به دو میلیون تومان هم رسید.
  محمود کاوه
منبع : منبع : سایت سبک بالان
منبع کلام شهدا:سایت شهید علمدار
  • محمد ..
 به نام حضرت حق ؛ از مترسکی پرسیدم که از تنها ماندن در مزرعه بیزار نشده‌ ای؟ گفت: ترساندن دیگران برای من لذت بخش است، پس هرگز از آن بیزار نمی ‌شوم! اندکی اندیشیدم و گفتم: من نیز چنین لذتی را تجربه کرده ام! گفت: 
اشتباه میکنی! کسی نمیتواند از آزار دیگران لذت ببرد، مگرآنکه درونش با کاه پر شده باشد!
جبران خلیل جبران:
  • محمد ..